خرید بک لینک
بگو بهشان از این بحث ها راه نیندازند به حرفم نکشندبگو بگذارند در سطح دقیقا همان جا که آفتاب می تابد و همان جا که هوا هست بمانمبگو بگذارند جای کودکی های نکرده لجبازی کنم و از همه چیز بی خبر باشمبگو بهشان که این کودک نما هنوز که هنوز است پشت پنجره اش م

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: شنبه 30 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:21

من هم حق تنها گذاشتن دارم. من هم دارم. من رو سرزنش نکن. برای من هم حق هایی هست. مرا رودی بدان. رودی . که در پناه باد است. بدان . مرا.
تو هم میخندی
یا فقط منم ؟

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: يکشنبه 24 ارديبهشت 1396 ساعت: 2:29

از چشمم افتادی انگار مسافر
دارم به این فک میکنم ببندمت برم
خودم مسافر شم

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: جمعه 22 ارديبهشت 1396 ساعت: 23:28

...
میترسم از آن لحظه که دیوانه نباشی...

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 10:59

حالا ما کم تر میخندیم و کم عمق ترحالا تو پات یجا گیرهو ما کنار هم تنها میشیممن با خودم. تو با خودت.حالا بی جون تر شدیم و خسته ترقبل تر ریه هامون درد میگرفت از شدتشحالا فقط کنار هم آروم تر آواز میخونیم و گاهی مردم باهامون همراه میشناما هنوز خسته کنار

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 10:59

در رگ هایم, می چرخیدی.
در رگ هایم که سبز است
رگ برگ های سبزم را می چرخیدی
آوازم را می رقصیدی
همچون پیچشت میان نرده های پنجره ی خانه ی یک کوبایی

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:17

میگویند بچه که بوده است یکهو صفحه ی نقاشی اش پر میشده از هزارتا مورچه عین هم.کنار هم. یا یک عالمه سرباز با سر ها و دست ها و کلاه های عین هم.یا درخت ها. یا یک عالمه شی کوچک و عین هم و کنار هم دیگراز ده سالگی به بعد، مدام کتاب ها را از دستش پنهان می کر

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:17

کودکی را در خود دفن کرده اماو کوچک بود و شادخندان و همیشه دوان به سویی.زیبا بود و پر شور.خندان.خندان.او را کشته اند، یا شاید کشته امو در من دفن است.صدای خنده هایش و گریه هایش و بهانه هایش را گاه میشنومو به عزای نبودنش مینشینم.اما پیچک هایی از کالبد ب

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:17

وقتی یه رویایی اتفاق می افته
خیلی آروم و قشنگه
و یه صدای زنگ کوچیکی ایجاد میکنه

بگیرش!

TheBFG

گرفتمت :)

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:17

در سینه ام سنگ انباشته ام
سنگ روی سنگ.
در سینه ام سنگ روی سنگ بند میشود
و انبار میشود. و ذوب نمیشوند.و آب نمیشوند. و از چشمانم بیرون نمیزنند.
در سینه ام سنگ روی سنگ نمی ساید
و خاک نمیشود
و گیاهی از آن نمی روید
و هوا در میانشان جاری نمیشود.
و شب می روید.

هشت.
هوا.هوا برای زندگی ناکافی.
امید.امید جاری.تنفس سخت است.اما امید

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:17

-گلن گولد چیه امین؟
-چی؟
-گلن گولد چیه؟
-یه پیانیسته. Glen gould
-آهان
-چطور؟
-هیچی میخواستم باهات حرف بزنم فقط

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:17

گاهی وقتا باید یکی که انتظارشو نداری بیاد یه جمله بگه تا یه لبخند بزنی راحت سرتو بذاری رو بالش و تا خود صبح راحت بخوابی واسه همین. گاهی وقتا برو به یه آدمایی که ربطی بهت ندارن یا شاید دارن یا دوستت دارن بگو که چطوری ان. بگو که لبخندشون خوبه. بگو. شاید شب خوابشون نبره از هرچی هجوم تلخیه.بگو مسافر. نباید سکوت کرد. نباید بی جواب گذاشت.
همه که مثه من دیوونه نیستن. ولی اگه یه نفرم بود.یه نفره.
بگو.
گاهی وقتا واقعا خوابم میاد و واقعا گرسنه میشم.

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:17

در خیابان ها خسته بدوید و آواز بخوانید. تنها.
و سپس برای خودتان املت بسازید با پنیر پیتزای زرد فراوان و آب پرتغال
سپس راحت کمی بمیرید
و باز برویید

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:17

الیزالیزای منپانزدهم شده، اردیبهشت. وای از اردیبهشت های شیراز. روز شیراز است. ساعت یک بود و شهر خلوت.و لذت بخش. زنگ زدم کافه شهر کاغذی باز نبود. روی نیمکتی در سرای مشیر نشستم. باران آمد.و باد. باد شدیدی می آمد.گفته بودی آب انباری آن اطراف هست.رفتم از

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:17

او هیچ گاه گریه نمی کند
هیچ گاه ندیده ام که اشکی در چشمانش جمع شود
یا بغضی در گلویش باشد
ساده به نظر می آید و پیچیده
وقت های ناراحتی، سکوت میکند و می رود گوشه ای می نشیند و هیچ کاری نمیکند جز نگاه کردن
او میداند درد چیست
با تمام پوستش و استخوانش و چشم هایش و جانش

و من امروز دیدم که اشک در چشمانش حلقه زد از کار کرده ام.
و نگاهم کرد. به غمگین ترین حالت.
مبهوت ماندم.
و یخ بستم.

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:17

صفحه بندی